قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

424

تاريخ نگارستان ( فارسى )

مه در صف ميدان تو پيكىست فلك سير * خور در كف غلمان تو جاهيست مىآكند بس گلبن انصاف كه لطف تو ز سر گشت * بس خاربن ظلم كه عدل تو ز بن كند جمعند كنون بر درت از منعم و مفلس * دست كرمت بسكه در سيم پراكند دل دربر احباب تو كاوه است و صفاهان * جان در تن اعداى تو ضحاك و دماوند و بعد از هفده بيت گويد : تا هست حريف شه كابل شه زابل * تا هست رديف مه بهمن مه اسفند بر نار خليلت چو بر آب حيوان خضر * بر آب حسودت چو بنارسقر اسپند [ 712 - اصل دودمان كريم خان زند . ] 712 من الوقايع در تاريخ ملكم گويد : اگرچه طايفهء زند بسيار نيست و شيعه‌ايست از لك‌ليك در ميان ساير قبايل اعتبار و امتيازى خاصى دارند برخى برانند كه اين طايفه را زند از اينرو خوانند كه زردشت نگاهدارى كتاب زند و اوستا را با ايشان نهاده بود كريمخان قبيلهء خود را به يارى خويش خوانده ايشان را بر اتفاق تشويق كرد و مردم شهرستانهاى ايران براى دادگرى و انصاف كريمخان به دو مايل بودند حتى دشمنان را نيز بر راستى گفتار و جوانمردى او اعتماد بود پس از مرك على مردان خان دو دشمن قوى بودند كه باوجود ايشان پادشاهى بر كريمخان قرار نمىگرفت يكى آزاد خان افغان و ديگرى محمد عليخان قجر آزاد خان در آن هنگام بر آذربايجان چيزه بود و در جنك اول كه نزديك قزوين ميان او و كريمخان رخ داد شكست بر كريمخان افتاده بقسمى كه ناگزير شده اصفهان و شيراز را كريمخان نهاده يكوهستان كوه كيكويه گريخت متقول است كه چون شكستها بر وى رسيد و گروهى از سپاهش بدين سبب از او روىگردان شدند در اين انديشه رفت كه بهندوستان رفته بقيهء زندگى را به آرامى بسر برد ليك رستم سلطان رئيس ده خشت از اطراف شيراز او را از اين انديشه بازداشت و گفت چون راهى كه از آن لشكر خصم بايد گذشته تا بخشت رسد راهى دشوار است از اينرو شكست بر ايشان حتم است و رئيس تفيل مساعدت در اين كار كرد چون لشكر دشمن داخل درهء آنجا شد مردان رستم سلطان دست گشادند و يكى از آن لشكر را زنده نگذاشتند كريمخان با سپاه خود و مدد رئيس خشت سپاه دشمن را گريزانيد دوباره شيراز را به تصرف كرد و آزاد خان ناچار بكريمخان تسليم شد كريمخان نيز با وى جوانمردى كرد تا اندازه‌ايكه آزاد خان از موافقان صادق وى شد و بعضى اين جنك را با محمد حسن خان قجر نوشته‌اند . ظاهرا درست همين است كه گفته‌اند . شعر : چو دولت خواهد آمد بنده‌اى را * همه بيگانگانش خويش گردند چو برگرديد روز نيك‌بختى * در و ديوار بر وى نبش گردند